ژن زندگی خاطرات سحر ولدبیگی اخبار فرهنگی و هنری

ژن: زندگی خاطرات سحر ولدبیگی اخبار فرهنگی و هنری

گت بلاگز اخبار حوادث دانش آموز بودم که پسر همسایه مان مرا به اتاقک برد! , بیانات وحشتناک یک مرد در خصوص قتل ناموسی

غرور و وحشت در زندگی من به هم آمیخته بود. خودم می دانستم هرگز نمی‌توانم آن چه را که شنیده بودم فراموش کنم ولی چنین وانمود می کردم که به خاطر فرزندانم اهمیتی به

بیانات وحشتناک یک مرد در خصوص قتل ناموسی؛ دانش آموز بودم که پسر همسایه مان مرا به اتاقک برد!

عبارات مهم : زندگی

غرور و وحشت در زندگی من به هم آمیخته بود. خودم می دانستم هرگز نمی توانم آن چه را که شنیده بودم فراموش کنم ولی چنین وانمود می کردم که به خاطر فرزندانم اهمیتی به عنوان نمی دهم تا این که چند روز بعد نقشه وحشتناکی کشیدم و…

به گزارش رکنا، این ها بخشی از بیانات مرد 43 ساله ای است که هنگام تشریح صحنه جنایتی که مرتکب شده است بود، صدای ضربان قلبش از فاصله دور نیز شنیده می شد و نفس های تندش رشته کلام را از دستش خارج می کرد.

او بعد از آن که به سوالات تخصصی سرگرد سلطانیان، مدیر دایره قتل پلیس آگاهی پاسخ داد، دفتر سیاه «جنایت» را در کلبه تاریک افکارش گشود و در تشریح سرنوشت گذشته اش گفت: پدرم فرهنگی بود. 5 خواهر و برادرم نیز همه درس خوان بودند. در این میان مدرسه جهت من حکم زندان را داشت. اگرچه من فرزند بزرگ خانواده بودم ولی به خاطر اوضاع ضعیف درس هایم، همواره با دیگران و به خاص خواهر کوچک ترم مقایسه می شدم و مادرم به شدت مرا سرزنش می کرد. به طور کلی رفتن به مدرسه برایم زجرآور بود آیا که با دروس حفظی و به خاص املا مسئله داشتم.

دانش آموز بودم که پسر همسایه مان مرا به اتاقک برد! , بیانات وحشتناک یک مرد در خصوص قتل ناموسی

به همین خاطر در سال دوم ابتدایی و دوم راهنمایی مردود شدم. هنگامی که می گفتم دوست ندارم درس بخوانم! مادرم به شدت تحقیرم می کرد و می گفت هیچ وقت جایگاهی در جامعه نخواهی داشت و تو سری خور بار می آیی! ولی من هیچ علاقه ای به تحصیل نداشتم. تا این که در سال اول دبیرستان ترک تحصیل کردم. قصد داشتم در یکی از نیروهای نظامی استخدام شوم ولی در کمتر از یک ماه فهمیدم به درد این کار هم نمی خورم. این جا بود که در دوره های فنی و حرفه ای عضویت کردم ولی سرزنش های مادرم رهایم نمی کرد تا این که در مدارس شبانه به تحصیلاتم ادامه دادم و در رشته «برق» کار دانش دیپلم گرفتم و بعد از آخر خدمت سربازی در رشته کاردانی دانشگاه زاهدان پذیرفته شدم.

آن جا بود که با مواد مخدر آشنا شدم. البته نخستین بار زمانی که دوم راهنمایی بودم پسر همسایه مان در چناران مرا به داخل اتاقک منزلشان برد و آن جا مواد مصرف کردیم ولی با این وجود علاقه ای به مصرف مواد نداشتم. بعد از آخر تحصیلات در یک شرکت مشغول کار شدم و آخرهای سال 79 ازدواج کردم. همسرم در یک مهدکودک کار می کرد که خواهرم او را برایم خواستگاری کرد. اگرچه از همان شروع زندگی یکسان اختلافاتی با هم داشتیم ولی به زندگی ادامه دادیم تا این که صاحب 2 فرزند شدیم.

غرور و وحشت در زندگی من به هم آمیخته بود. خودم می دانستم هرگز نمی‌توانم آن چه را که شنیده بودم فراموش کنم ولی چنین وانمود می کردم که به خاطر فرزندانم اهمیتی به

من مغازه راه اندازی دوربین های مداربسته و نورپردازی راه اندازی کردم. در این میان از حدود یک سال پیش با پسرخاله ام رفاقت صمیمانه ای برقرار کردم تا این که به رفت و آمدهای او به منزلم، زمانی که من سرکار بودم بسیار مشکوک شدم و با بررسی پیامک های گوشی تلفن همسرم، پی به ماجرایی شرم آور بردم. هنگامی که همسرم را تحت فشار قرار دادم و حقیقت را فهمیدم، دیگر همه نکبت ها و عقده های روانی ام سر باز کرد. این گونه بود که با نقشه قبلی پسرخاله ام را به قتل رساندم ولی ای کاش…

واژه های کلیدی: زندگی | مدرسه | اندازی | پسر همسایه | اخبار حوادث

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs